اینجا٬ انگار از آدم می خواهد غمگین بنویسی. انگار دنبال زشت ترین و بدحال ترین لحظه ها می گردی که ازشان حرف بکشی و چیزی برای نوشتن داشته باشی(؟!)
زندگی؟
معمولی ست٬ مثل همیشه عفونت کرده و چرک و خون بالا می آورد. ممنون که پرسیدی!
: یادش می آید کنار دیوار نشسته بود٬ به مرگ فکر می کرد. واضحترش می شد خودکشی > خودش بهتر می دانست [...]مش را ندارد اما به هر حال تصورش هم ارضا کننده بود. زنگ زد به من (که مثلا در آن موقع به او نزدیک بودم) روحم هر خبر نداشت٬ بحث چرت کردیم و قطع کردم. حوصله نداشتم بروم پیشش.
بعدا گفت به چی فکر می کرده٬ طوری نگاهش کردم انگار به هیچ جایم نیست.
آنقدر همه چیز در گلویم گیر کرده که دهانم بوی تعفن می دهد. کجا رفت آنهمه فاطمه؟؟!
شاید هنوز تمام نشده ام٬
در واقع نمی توان از زنده بودن فرار کرد.
اما اگر باشم نوع دیگری خواهم بود.
اینجا مدتی ست به دلم نمی نشیند. مدتی ست هیچ چیز به دلم نمی نشیند.
با من چه کرده ای خدایا؟
گویند بین من تو فرق هاست... شاید چون یادت نمی آید من تو را زاییدم یا تو زاییده ی منی.
گویند دلش تنگ است٬ گویند عاشق است٬ احساسش برایت تکه تکه شده٬ مجنون شدی؟ یاد من می افتی آتش می گیری؟ اصلا یاد من می افتی؟
گویند٬ گویند٬
این مردم جز حرف های مفت دلشان به بخشش چیز دیگری نمی رود.
معلوم است که یاد من می افتی... هر وقت کس دیگر نبود یادت سراغ من آمده. نه٬ دلم برایت نمی سوزد٬ تنگ هم نمی شود٬ این روزها نمی دانم چه چیزی را باید باور کنم. عشق پاک یک آدم یا دروغ بزرگی که می گوید. دروغ؟ همان عشقش را می گویم. این چیزها در دنیایی که من در آن زندگی کردم حقیقی نشدند.
دست از سرم بردار٬ تو هم مثل مادرم بی احساسی.
پی.اس. مخاطب این پست شاید یک نفر نباشد٬ شاید اصلا خواننده اینجا نباشد٬ شاید اصلا مخاطبی وجود نداشته باشد. پس به خودتان نگیرید...یا بگیرید٬ چه فرقی می کند؟
چقدر فکر کردن سریع است و صحبت کردن کند... خسته ام٬ یعنی خوابم می آید...یعنی برای اولین بار بعد از مدتها آنقدر خسته ام که حتی نمی توانم به چیزی که می خواستم بگویم فکر کنم. و این یعنی نون.گاف حتما خیلی از من خسته تر است٬ چون ایشان یک پیش زمینه ی خستگی در نهاد خود دارند. درست است؟
"اگر من نبودم تو همین که هستی هم نبودی"
این است طرز فکر کسی که باید روی حمایتش حساب باز کنم! اگر راستش را بخواهی همین که هستم هم هیچ نیست٬ هم من با این موضوع کنار آمده ام هم دنیا. حالا خیلی هم مهم نیست اگر گاهی کسی در چشمانم می بیند...
بگذریم!
اگر خدا با چشمان شما نگاه می کرد از من چیزی نمی ماند که چیزی بشود. کاش مرده شور ام می برد که اینقدر برایتان متفاوتم.
و خدا ادامه داده به بازی اش٬
پایم گرفت به خودم و با صورت زمین خوردم.
کاش یک سنگ بزرگ در این آب راکد می انداختند. بعد دخترکی می نشست به تماشای موجهای کوچک و گردی که روی دریاچه تکان تکان می خورند. یکی داد می زد و صدای خود را در جواب کوه می شنید. و من می دویدم٬ در هیجان زنده بودن. سحر می رفتم صحرا و گلهای بنفش را بو می کردم٬ روی چمن ها می خوابیدم و به آسمان خیره می شدم. آیا تمام می شد اینهمه سکوت؟
اصلا لعنت به فکر هرکس که فکر می کند زندگی پیچیده تر از این ست :(
خسته شده ام از آدمهای تکراری.