تبليغاتX
هشت افقی
هشت افقی
چهارشنبه سی ام آبان 1386
یازده افقی

 

آیا باید مانند دیگران باشم؟

یا با آنها برابر باشم؟

من باید مثل دیگران باشم؟

کاش مثل بقیه بودم؟

 

!!!

 

نه.

به دلایلی به این نتیجه رسیدم که هر کس در خلوت خودش باید یک فرقی بین خود و دیگران بگذارد...

بنابراین

من از دیگران بهترم،

مهمترم،

بالاترم،

اصلا من از همه بهترم...

و چون باورشان دارم پس هستم.

 

پی.اس. مرده شورش ببرند که مثل آب اماله هی می رود و می آید.

آخه به خواب من چه کار داری(بسیار خشمگین)؟؟؟

والا!

 

+ نوشته شده در 7 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
over the rainbow

 

Somewhere over the rainbow
Way up high
There's a land that I heard of
Once in a lullaby

Somewhere over the rainbow
Skies are blue
And the dreams that you dare to dream
Really do come true

Some day I'll wish upon a star
And wake up where the clouds are far behind me
Where troubles melt like lemondrops
Away above the chimney tops
That's where you'll find me

Somewhere over the rainbow
Bluebirds fly
Birds fly over the rainbow
?Why then, oh why can't I
Some day I'll wish upon a star
And wake up where the clouds are far behind me
Where troubles melt like lemondrops
Away above the chimney tops
That's where you'll find me

Somewhere over the rainbow
Bluebirds fly
Birds fly over the rainbow
?Why then, oh why can't I

If happy little bluebirds fly
Beyond the rainbow
?Why, oh why can't I

 

پی.اس. J

+ نوشته شده در 2 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
جمعه بیست و پنجم آبان 1386
آینه

 

دختر درون آینه : چرا اجازه می دهی با دیگران مقایسه بشوی؟

من : اما من...

دختر درون آینه : خودت باش عزیز من.

من : (در حالی که به فکر فرو رفته لبخندی به لبانش می نشیند)...

 

پی.اس. دندونم هنوز درد می کنه :(

+ نوشته شده در 6 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
جمعه بیست و پنجم آبان 1386
راکد

 

خسته ام، از اینکه هیچ نمی کنم خسته ام.

فعلا حسم شدیدا در حال و هوای شجریان است.

...

 

تو که نازنده بالا دلربایی
تو که بی سرمه چشمون سرمه سایی
تو که مشکین دو گیسو در قفایی
به مو گویی که سرگردون چرایی
*
بمیرم تا تو چشم تر نبینی
شرار آه پر آذر نبینی
چنان از آتش عشقت بسوزم
که از مو رنگ خاکستر نبینی
*
دلم دردی که دارد با که گوید
گنه خود کرده تاوان از که جوید
دریغا نیست همدردی موافق
که بر بخت بدم خوش خوش ببوید
گل وصلت فراموشم نگردد

مگر خوار از سر گورم بروید

*
سیه بختم که بختم واژگون بی واژگون بی
سیه روزم که روزم تیره گون بی تیره گون بی
شدم محنت کش کوی محبت
زدست دل که یا رب غرق خون بی غرق خون بی
*
زعشقت سوختم ای جان کجایی
بماندم بی سر و سامان کجایی
نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی
نه در جان نه برون از جان کجایی

                      

             - بابا طاهر-

 ( از "شب سکوت کویر" شجریان)

 

می خواستم بعضی کلمات شعر را با رنگ دیگری مشخص کنم ولی دیدم فقط "از" "با" "در" و اینها باقی می ماند!

 

پی.اس. یکی از دندانهای عقلم را کشیدم (آی!)

 

+ نوشته شده در 12 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
به نفع پدرم کار کرده ام

  

   از زمانی که نسل دندانهای شیری ام منقرض شد دهان بنده هم یک نمونه ی کامل از طبیعت دست نخورده شده. بیشتر از ده سال از بار آخری که فردی سفید پوش بالای سرم ایستاد و آهن آلاتش را در دهانم فرو کرد گذشته بود. امروز بعد از چند هفته گشادی طی کردن بلاخره همت کردم و برای دندانهای عقبم که همه درد می کردند به دندانپزشک مراجعه کردم...

در راه:

"کم ِ کم هشتا دندون...نکنه روت کانال و از این برنامه ها بخواد...

همه ی دندونامو می کشه و به جاشون دندونای پلاستیکی پیچ می کنه به فکم!

هر روز صبح باید با آچار دندون چفتشون کنم...

اگه پیچاش هرز بشه باید نوار تفلن دورش بکشم، بعد جاش گشاد می شه و اونوقت باید کنار دندونم چوب کبریت بکنم که نیفته..."

 

در مطب دکتر :

 

-    دراز بکش لطفا

-         چشم...

-         باز کن

-         آآآآ...

-         خوبه...خیلی خوبه...عزیزم همه ی دندونات سالمند!!! فقط دندونای عقل بالا کمی کج در اومدن که باعث اذیتت شده و باید کشیده بشه...

-         ولی اشتباه نمی کنید؟ چی شد؟ مگه می شه آخه؟

-         آره عزیزم، مسواکتو خوب زدیا...

 

نتایج داستان :

 

یک : اگر مسواکتان را بزنید می توانید خلبان بشوید.(ها ها می روم شنبه دماغ کزت را می سوزانم که می گفت "می خواستم خلبان بشوم اما نباید دندان پرکرده داشته باشی")

 

دو : مسواکتان را بزنید.

 

سه : اگر بینی ات دو یا سه روز خونریزی داشته باشد اما نه در حدی که بمیری سرطان مغز نداری(من هم چند روز است بینی ام خون می آید، قابل توجه مادر گرامی که به خاطر همچون موضوعاتی در آب زمزم صلوات می فرستند و می خورند... ، پس اگر بیماریست مسلما سرطان نیست! همچنین مسری است)

 

چهار: اگر پدری بدون اینکه آداب رانندگی با اتومبیل را به گل پسرش بیاموزد گاری پسرک را با پژو تعویض کند پسرک حار شده و به جان ما می افتد.

 

پنج : اصولا چراق راهنمای چپ و راست برای این روی اتومبیل نسب شده که رانندگان دیگر بدانند که حرکت بعدی شما چیست. در قوانین بین المللی هنگامی که یکی از اتومبیلهای اطرافتان چراغ راهنمای سمت شما را زده اند باید کمی سرعت خود را کم کرده و به او اجازه دهید خطش را تغییر دهد...

در ایران تعریف ها کمی متفاوت است، هنگامی که یکی از اتومبیلهای اطرافتان چراغ راهنمای سمت شما را زده اند باید سرعت خود را زیاد کرده و دست خویش را روی بوق قرار داده و همانجا نگه دارید و تا جایی که امکان دارد اجازه ی عبور ندهید اما اگر موفق به تغییر خط شد و جلوی شما بود نور بالای خود را بر سر تاسش بیندازید و ناسزا بگویید. با اولین فرصت از او سبقت گرفته اما هنگام سبقت کمی در کنار او مکث کنید و منتظر باشید برای اینکه راهنما زده و مانند دیگر رانندگان بافرهنگ و مبادی آداب سر اتومبیلش را به ناگهان و بی هیچ نشانه ای جلوی شما خم نکرده از شما معذرت بخواهد.

 

نتیجه ی هفته : همه بروند گم بشوند...فقط  خودمو عشقه.

 

+ نوشته شده در 8 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386
بی تفاوت

 

امروز روز دختر بود.

و من تنها دختر خوانواده ام.

صبح دیر از خواب بیدار شدم، چای نداشتیم و انگار همه تخت خوابیده بودند. چون خود حوصله ی رانندگی نداشتم و دیرم هم شده بود با کمال پرویی آویزان سین شین شدم. در اتول وی با تعریف خوابم در مورد پسری که دوستش می دارد(بله او دوست می دارد نه ما...نمی دانم مردک چه از سر کچل من می خواهد که خوابهای شیرینم شده کافی شاپ ایشان) به جای صبحانه مخ او را بلعیده و به گمانم پشت چراغ راهنمای وبا گرفته ی نزدیک دانشگاه هضم هم نمودم. 

اواخر راه مطلع شدم که روز دختر می باشد و با خیال تابلوی بزرگ صورتی رنگی که بر سردر دانشکده و گروه و اینها آویزان کرده اند پیاده شدیم. پیش خودم فکر می کردم

 

صورتی و بزرگ ،

رویش با قلم بنفش بسیار درشت نوشته شده "روز دختر بر تمامی دختران عزیز مبارک" و زیر آن نیز به خطی ریز کلمات "امروز امتحانات برای دانشجویان دختر برگذار نمی شود" حک شده

 

شوخی کردم، وضعم به این شدت هم غم انگیز نیست.

اواخر راه مطلع شدم که روز دختر می باشد و با خیال غیبتی که انتظارم را می کشد پیاده شدیم و با سرعت دویدیم. خانمی که دم در ورودی می نشیند کارت چک می کرد و به مانتوها گیر می داد، مثل همیشه سریع سلام کرده و بدون توجه به اینکه او چه می گوید از جلویش رد شدیم. (البته به ما گیر نمی دهد اما گمان کردیم شاید به خاطر روز دختر امروز را بر همه سخت بگیرند)

 

سر کلاس الکترونیک...

ساکت است و همه به درس گوش می دهند، چند نفری مثل ما دیر رسیدند. من آزمایشگاهم را می خوانم و حواسم به جای دیگری ست.

 

سر آزمایشگاه الکترونیک...

استاد کوئیز همیشگی را به مناسبت امروز نمی گیرد و همه شاد و خندان که بلاخره یک احدی یادش بود.

دو سه ساعتی در آزمایشگاهیم و همچنان می گذرد...

مثل همیشه سرد است و مثل همیشه رنگ دستهایم بنفش شده.

آزمایشگاه تمام می شود و مانند هر دوشنبه ای اشکالاتمان را از استاد می پرسیم و مانند هر آزمایشگاهی باز هم من و کزت آخرین کسانی هستیم که آزمایشگاه را ترک می گویند.

گزارش کار را با کزت تکمیل کرده و راهی خانه می شویم...

بلاخره یک تاکسی پیدا می شود و...

بیست دقیقه پیاده روی ِ تا خانه را از اضطراب ناشی از ترس نیاز پیدا کردن به دست به آب در این بی ماشینی و بدبختی و بی کسی و فلاکت و ... با صدای بلند آواز خواندم. خوشبختانه خلوت بود و غیر از یک آقا پسری که چشمانش از شنیدن آوازی که می خواندم و سپس برانداز کردن تیپم تا جایی که فیزیک بدنش اجازه میداد باز شده بود کسی ما را غافلگیر نکرد.

به خانه رسیدم و هیچ اتفاق دیگری هم نیفتاد که امروز با دیروز یا هر روز دیگر تفاوت داشته باشد.

و اینگونه بود که روز دختر با اغماض کوئیز نگرفته شده با هیچ روز دیگری فرق نداشت.

 

باشد، قبول، دخترها آنقدر هم از دید عموم مهم نیستند که کسی بخواهد به یادش بماند که روز دختر کی است اما بگذارید بزرگداشت یک شغلی چیزی بشود، برای تمام عکس هایتان سبیل می گذارم و تابلوهای تبریکتان را با تیرکمان سوراخ می کنم.

 

+ نوشته شده در 9 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
شنبه نوزدهم آبان 1386
دمپایی پسرشجاع

مکان: کلاس تاریخ علم.

زمان: سه و نیم بعد از ظهر.

 

سین شین کنارم نشسته و کلا قضیه از کوه رفتن بابای سین شین شروع شد.

 

-    سیگارشو تو کیفم جا گذاشته بود، خوب شد اون کیفم رو نیاوردم.

-         ایول...اسمت می شد سین سیگاری و همه از فرداش فکر می کنن از قماش زنهای فاسدی.

-         سیگاری، فکر کن فامیل یکی واقعا "سیگاری" باشه...

 

و بعد توی دفترش شروع به نوشتن کردیم

سیگاری نژاد

سیگاری پسند

سیگار زاده

سیگار نشان

سیگار نیا

توتون پرور

توتون پور

...

(به شدت خندیدن و سعی در مخفی کردن خویش از استاد)

(همهمه در کلاس)

استاد به ردیف آخر تذکر می دهد و با نشنیدن آنها طی دو سه دقیقه سخنرانی سوالی می پرسد مبنی بر اینکه "آیا سرعت صوت پایین آمده؟ "

چون با ما نبود فرض را بر این گذاشتیم که دیده نمی شویم و ادامه دادیم.

 

-    فامیل یکی که وبلاگش رو می خونم خامه پرست بود

-         خامه پرست؟؟؟؟(خنده ی بلند سین شین)

دوباره در دفترش می نویسد

کره جعفری(اشاره به فامیل کسی از دوستان که جعفری دارد)

پنیر تبریزی اصل تهرانی

...

 

ساعت چهارو ربع   چهار و نیم.

استاد از سفرشان به سوئیس صحبت می کنند و دستگاهی که هر نواری را که از او طلب کنی سریعا به ات تحویل می دهد

-         اسم فیلم یا نواری که بخوای به دستگاه می دی، مثلا فیلم فلان و نوار بیسار...

 

یکی از ته کلاس می گوید: پسر شجاع چی استاد؟

-         بله پسر شجاع هم داره.

 

و به این ترتیب تا ساعت پنج که کلاس تمام می شود از دمپایی های پسرشجاع و رنگهای متفاوت و اشکال مختلف و متنوعش در دفتر سین شین طرح هایی بس گرافیکی می زنیم و با حضور و غیاب استاد روزی دیگر را بدون بار علمی به سان بادی در هوا وداع می گوییم.

 

نتیجه: اگر تیتر نوشته ای بامزه بود لزوما نویسنده تا آخر این خاصیت را حفظ نکرده و گاهی دیده شده که تا آخر می خوانی و با نثار ناسزایی بر نویسنده، وبلاگ را بدون گذاشتن کامنتی برای نمایش خشم خود ترک می گویید.(خداوکیلی اون موقع به نظر بامزه میومد، پس هرچی بد گفتی آینه!)

 

پی.اس. اول کلاس سین شین و اِی جِی لواشک خوردند و ما به دلیل ضعف معده و حساسیت نتوانستیم در این فیض شریک بشوم بدینسان از تعریفش خودداری کردیم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در 10 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
شنبه نوزدهم آبان 1386
کَرُتی

 

    اعصاب نمانده برایم، یا دارم دیوانه می شوم یا دیوانه بوده ام و تازه آثارش نمایان شده. به هر حال مهم این است که روی در اتاقم نقاشی می کشم و از دیروز درس هم می خوانم!!! اما دانشگاه همچنان پیچانده می شود، آن هم دور گردن دوستان عزیزمان که جای ما حاضر می زنند.

نتیجه ای ندارد این قصه ی چرند.

 

پی.اس. صدای شِرِک با آن لهجه ی عجیبش در ذهنم مانده و بیرون نمی رود.  

 

 

 

+ نوشته شده در 7 قبل از ظهر توسط هشت افقی.