هشت
هفت
شش
پنج
چهار
سه
دو
یک
از بزرگ به کوچک که می شماری انگار کمتر است،
یک
دو
سه
چهار
پنج
شش
هفت
هشت
دو سال!
و دستاوردهای این جانب:
+ گذشت، نگذشت؟ از هر طرف اما می شمارم طولانی بود! طولانی، سخت و هنوز هم ادامه دارد.
+ خوابم می آید! کاش می شد بخوابم، دو سال بخوابم...ولی می ترسم بخوابم و باز خواب ببینم، خوابهای تلخ همیشه را.
+ فکر می کردم از همیشه تنهاتر شده ام، حقیقت این است که تازه فهمیده ام چقدر تنها بوده ام و هستم. خیال خوشی بود ولی.
پی.اس. شب یلدای امسال هم مثل هر سال به فنا پیوست(منظورم از به فنا پیوستن تمام شدن نیست...یعنی خوش نگذشت)
تمام
کاش موسیقی بودم
می نشستم در ذهن کسی
می تراشیدم از همه احساسش
پیکر بی جان سکوت
به نظر می رسد که مسیری که پیش گرفته ام کاملا منطقی ست و از دید کسی که از سلامت عقل برخوردار است من برنامه ی ده سال آینده ی زندگی ام را ریخته ام و به نظر هم معقول می رسد
اما
حقیقت این است که اصلا نمی دانم چه کار می کنم.
یک انتخاب اشتباه و از نتایج آن انتخابهای اشتباه دیگر و بعد از آن هم مسیرهای اجبارا اشتباه دیگر که آخر به گندی که امروز دارم در آن غرق می شوم رسید. و حالا من در وسط این باتلاقی که اطراف خودم بوجود آورده ام نه جرات جلو رفتن را دارم و نه جرات برگشتن.
پی.اس. این روزها خیلی بی تابم.
من Bee movie می خواهم.
یک
- بابا، من یه نصیحتی به شما می کنم
- چه نصیحتی؟
- از زندگیت لذت ببر.
یکی نیست به من بگه بــــــــــــرو بــــــــــــــابـــــــــــــــا، تو که خودت زندگیت به گند کشیده شده و هیچ غلطی نکردی که درستش کنی نمی خواهد بقیه رو نصیحت های شخمی بکنی.
دو
می گوید فلانی از تو بدش می آید چون فلان کار را می کنی و فلان کار را نمی کنی! فلانی اگر ارضائش می کند می تواند برود خودش را بپرستد. هیچ کجا ننوشته اند که رفتارها و عقاید و علایق و انتخاب های من باید برای هر کسی که من را می شناسد قابل قبول باشد.
سه
“So you think you can dance”مسابقه ی رو که نگاه می کنم احساس می کنم ما رو باش دلمون خوش بود که باله کار می کردیم.
کاش رقص های اصیل ایران را که واقعا حرکت های سختی هستند و نیاز به مهارت زیادی دارند را به عنوان قسمتی از فرهنگ و هنر ایران در جاهای مختلف ایران آموزش می دادند(منظورم مدرسه و دانشگاه است!) و ما رقص های کشور خودمان را به صورت حرفه ای یاد می گرفتیم و به کوری چشم خارجی ها مسابقات حرکات موزون برگذار می کردیم تا ما با دیدن یه ذره hip hop دهانمان به قدر حماقت اجدادمان باز نشود و فکر نکنیم چقدر این اجنبی ها باحالند و رقص های کردی و ترکی را مسخره کنیم. مسخره خودتی احمق که عمرا نه اینو می تونی یاد بگیری نه اونو.
ولی ای بابا...
به قول فلانی که می گفت :
بر چنین ملت و روح پدرش باید رید!
پی.اس. آخیش...حالم بهتر شد یه کم فحاشی کردم. برای طرز صحبتم شرمنده ولی لیبرالیسم است دیگر.
وقتی استاد آدم بی سواد است! وقتی استاد آدم نمی فهمد که تمام کلاس پنجاه و چند نفره اش از روی حل المسائل ترجمه را می خوانند، وقتی استاد زبان تخصصی تلفظ کلمه را درست بلد نیست، وقتی این استاد دکترای فیزیک دارد...!
خانمی که ردیف جلوی من نشسته با لهجه ی مزخرفش که به تصور خودش بسیار اجنبی وار و گیرا است از روی متن می خواند و بعد ترجمه اش را از روی حل المسائل قرائت می کنند...استاد بی سواد هم از شاگرد پیت حلبی اش لذت برده و چندین پاراگراف را به لهجه قشنگ واگذار می کنند...صدایش روی مغزم راه می رود.
- استاد با تعجب: خانم ایکس خودتون ترجه کردید؟
- بله استاد
- خیلی قشنگ ترجمه کردیدا
- کار کردیم روش استاد!
- استاد : این کلمه یعنی چی؟
- والا استاد
- استاد : این یکی کلمه یعنی چی؟
- ههههم کدوم استاد؟
- استاد : خوب این کلمه یعنی چی؟
- ! (گیر داده ها)
...
آخه چقدر باید خرفت باشی؟
- به هر حال خیلی ترجمه تون خوب بود!
- خواهش می کنم استاد.
- من : !!!(سوت بلبلی، ایول اعتماد به نفس)
استاد بعد از اینکه ترجمه های قوی و بدون نقص چهار نفر از افراد کلاس را شنیده بودند : وای بچه ها شماها چقدر قوی هستید...من یادمه قدیما بچه ها خیلی اشکال داشتند...کسی نمی تونست تمرین حل کنه، ولی شما ها همه تون هم ترجمه ها رو خیلی قشنگ انجام می دین هم تمرین ها رو بدون استثنا حل می کنید!!! قبلا بچه ها خیلی ضعیف بودن، از یه سالی به بعد یه دفه زبان بچه ها خوب شد!
دختری که کنار من و سین شین نشسته : انتشارات غوغا کرده استاد.
روز سیگاری های بی کار مبارک
روز مدل های فشن مبارک
روز پسر های ریق ماسی و دختر های کمر باریک مبارک
روز الدنگ های مثلا سیاسی مبارک
روز بی غیرت های چشم چران مبارک
روز بی حیا های بد دهن مبارک
روز قرتی های بی فرهنگ مبارک
روز بی برنامه های بی هدف مبارک
روز نمره پرست های متقلب مبارک
روز با استعدادهای بی انگیزه مبارک
روز کلاه بر سر رفته های به خیال خود آزادی خواه مبارک
روز حاجی شعاری های بی عمل مبارک
روز دانشجوهای بی دانش مبارک.
پی.اس. سه خط افقی علامت "تعریف می کنیم" است.
مثل دو خط افقی که = می شود.
وقتی از پشت بام خانه ی مادربزرگم به دار و درخت ها و خورشید و کوهی که قله اش سفید شده بود نگاه می کردم آنقدر احساس سرزندگی به ام دست داد که دلم می خواست تا ابد هیچ نباشد جز سکوت مبهم باد و کوبیدن دارکوب بر دار و داد و قال کلاغ و تکان های برگ های خشک پاییزی و صدای قدم های مادربزرگم که به دنبالم می گشت و مرا پیدا نمی کرد.
پدربزرگم یک دنیا شعرهای خنده دار می داند که نمی دانم از کجا آورده
خرکی را به عروسی خواندند
خر بخندید شد از قهقهه سست
گفت من رقص ندانم بسزا
مطربی نیز ندانم بدرست
بهر حمالی خوانند مرا
کآب نیکو می کشم وهیزم چست
-به نقل از آقا جون متولد۱۳۰۲-
پی.اس. فهمیدم چرا اینقدر خسته بودم این چند وقت!
کسی the simsبازی کرده؟ وقتی روی مبل و جاهای ناراحت می خوابیدند انرژی شان بالا نمی رفت!
دو هفته بود خود تبعیدی کرده بودیم روی مبل...
- تو به من گفتی من اون کارو به خاطر عذاب وجدان برات انجام دادم
- من: من اینو نگفتم! اصلا یادم نیست، فکر کنم باز بد برداشت کردی
- نه این دقیقا کلمات خودته!
- من: من آخه این حرفو....باشه
- می دونی چیه، تو اصلا برای کارای آدم ارزش قائل نیستی
- من: سکوت
- دو سه بار شده حرفای اینجوری زدی، حتی حاضر نیستی قبول کنی اشتباه کردی!
- من: من این حرفو نزدم، نمی دونم چی گفتم که اینجوری برداشت کردی
- تو ...(غر غر)
- من: سکوت
- (غر)
- من: خودت هم بعضی وقتا حرفهایی می زنی که هیچوقت قبول نمی کنی که بقیه هم بهشون بر می خوره، من هرچی بگم هم که قبول نمی کنی! خب اگر دوست داری فکر کنی من اینجوری گفتم باشه، به خودت مربوطه
- (وسط حرف هایم می رود در اتاقش و به غر زدن ادامه می دهد)
دیگر حوصله ندارم به کسی ثابت کنم من که هستم و از کجا آمده ام. اصلا من بد، بی شعور، بی لیاقت، بی همه چیز...
بیا این هم هرچه محبت که به من کردی، دستت درد نکند اما مال خودت...ببخش به هر که فکر می کنی لیاقتش را دارد.
پی.اس. نمی دانم چه مرگم شده! فکر کنم با سرعت بسیار پایین در حال استحضار هستم...مدام کابوس می بینم و شبها از خواب می پرم، خماری و نعشگی و سردرد های مداوم حتی چند بار لخته های کوچک خون بالا آوردم! چشمانم سیاهی می رود و هرچه می خورم احساس تهوع دارم.
چه زندگی لجنی.
این ترم از تمام کلاسهای کوانتم شاید به تعداد گلبرگ های گل پنج پر سر کلاس رفته باشم که از چهار دفعه ای که واقعا سر کلاس رفتم به تعداد دفعاتی که در یک روز آفتابی باران می بارد قبل از استاد رسیدم.
اما امروز فرق داشت!
یعنی حتما یک فرقی داشت که صبح حوصله ی رانندگی نداشتم و آویزان بر سین شین سعی کردیم زود برسیم.
زود نرسیدیم
نصف کلاس نیامده بودند
تمام کلاس را به غیبت و خاله زنک بازی گذراندیم و تنها چیزی که یادم می آید این است
- انیشتن کلاس: استاد اون دیمانسیونش درست در نمیآد
- استاد بدون اینکه نگاه کند: هان؟ نه آقا درسته...
- آخه استاد نگاه کنید اون یک بر میو صفر که میشه یک بر اس دو و ....
- ها...؟
- !
- استاد به برگه هایش نگاه می کند، بدون اینکه کلمه ای از حرف های انیشتن را گوش داده باشد : آقا من اینا رو از تو کتاب و اینا نوشتم (و می خواهد بگوید "از خودم که در نیاوردم" که زبانش به دندانش گیر می کند) از چیزم که در نیاوردم!
صدای خنده...صدای خنده ی بلند پسرها!
استاد برگه هایش را جلوی صورتش می گیرد و تا آخر کلاس دیگر نمی خندد.
دیشب:
- پدر مثلا می خواهد حال مرا جا بیاورد: از حیوان ها کدام حیوان را بیشتر از همه دوست داری؟
- من خسته بی حوصله سگ : خودمو!
- پدر: میم ح تو چی؟
- میم ح : والا اول شما بعد هم خودمو.
پی.اس. سردردم دوباره برگشته است! L
آزمایشگاه الکترونیک
برف می بارد، دلم می خواهد بروم بیرون، اعصاب ندارم، اصلا اعصاب ندارم.
- ف.میم تو خطت خوبه اینارو برام می نویسی؟
- آخه من...
- ایناها، اینا اسماست...کنار هر کدوم که نوشتی یه تیک بزن
- آخه...
- مرسی، فقط تند بنویس تا آخر آزمایشگاه بهم بده.
- !!!!
آزمایش را نخوانده ام، کزت هم نخوانده.
مدار را می بندیم، اسیلوسکوپ ما مثل همیشه نویز(noise) نشان می دهد. گروه میز جلوی ما قسمت دو را تمام کرده اند و ما هنوز سر قسمت اولیم! مسئول آزمایشگاه مدار را چک می کند
- این که درست است، اگر موبایل دارید خاموش کنید شاید آن باشد...
موبایلها را خاموش می کنیم، باز هم نویز دارد، سیم رابط ها را کوتاه می کنیم باز هم نویز دارد، پایه ی خازن ها را کوتاه می کنیم که آنتن نشوند... مرده شورش ببرند باز هم نویز دارد، انگار ناف من و کزت را با آزمایشگاه بریده اند که همیشه نفر آخریم...
گروه جلو قسمت آخر آزمایش دوم را هم انجام داده اند و وسایلشان را جمع می کنند...
- ف.میم نوشتی؟
- !!؟؟ حالا می نویسم، فرار که نمی کنم. (قربونش برم اسم هر خری هم که از جلوی گروه فیزیک رد شده تو لیست نوشته... این خانم الف که اصلا مال امور فرهنگیه! چه ربطی به ما داره؟)
- کزت: من میرم یه چیزی بخرم از گشنگی مردم، این مدار دومیه رو ببند، مرسی...
- باشه.
...
...
...
- مسئول آزمایشگاه: چه مدار خوشگلی...
- استاد مسخره نکنید
- نه جدی می گم...آقای دکتر قشنگ نبستن؟
- !
خسته ام.
سرد است، گزارشمان را کامل نکردیم و ماند برای فردا.
...
رسیده ام خانه،
- سلام مامان
- پاشو برو بیرون از اتاقم کار دارم
- اگر آروم بگی هم می رم...
- (در را محکم به هم می کوبد)
- امروز هرکی به ما می رسه خط خطیه
سرم درد می کند. زِد.جی آنلاین است...
- سلام
- سلام
- اوبی؟
- میسی، رسیدن به خیر.
- جات خالی آج خیلی خیلی خیلی خوش گذشت...همش خندیدیم.
- ایول، خب خدارو شکر ( خوبه هنوز به بعضیا خوش می گذره، دنیای ما که فقط نویز داره)
سرم درد می کند، چای نداریم، چای کیسه ای...بد نیست.
برادرم با تلفن بازی می کند، آهنگ های آن را گذاشته...پشت هم در گوشم میخ می رود...
خورشید غروب می کند، خسته ام، اعصاب ندارم، اصلا اعصاب ندارم.
(خفه کن اون بی صاحابو ...)
پی.اس. اصلا حال می کنم هر روز پست آپ کنم.
یک
دو
سه
چهار
پنج
شش
هفت
هشـت!
هشت؟
پنج نفر در این خانه زندگی می کنند...پسرها هم که مسواکشان را در دستشویی اتاق خودشان می گذارند،
می شود ده!!!
ده تا مسواک!؟؟
سه تا شامپو از یک جنس همه تقریبا تا نیمه استفاده شده. دو تا صابون، دو تا خمیر دندان و یک صابون مایع!!!!
در حمام اتاق پسرها هم دو شامپو از همان جنس قبلی، نیمه پر، دو صابون و یک صابون مایع دیگر!!!!
تازه من از شامپو و صابون جدا استفاده می کنم و همیشه سر همان یک دانه به من غر می زنند که چرا قیمتش بیشتر است!
: اگر شما هم به جای اینکه ده تا وسیله ی در پیت بخرید یک وسیله ی خوب بخرید می فهمید چرا.
یاد اون قضیه افتادم که طرف همیشه سر سفره اش یک بشقاب اضافه می گذاشته و به شوهرش می گفته "یکی من، یکی تو، یکی امام زمان" (مثلا منتظر ظهور بوده)!!!
در خانه ی ما هم برای امام زمان هم برای حضرت عیسی وسایل بهداشتی جداگانه گذاشته شده. همچنین برای چندین جن که یکی از آنها از نعمت دو دهان برخوردار است چون دو مسواک دقیقا یک شکل و یک رنگ به چشم می خورد.
من برام سوال شده
چرا کسی مسواک کهنه اش را دور نمی اندازد؟
چرا من همیشه دور می اندازم؟
انگیزه ی آقایون از استفاده ی همزمان سه شامپو از یک جنس چیست؟
چند جن در خانه ی ما زندگی می کنند؟
پس شامپوی منو جن استفاده می کرد که هرچی می پرسیدم همه می گفتن "ما نبودیم"؟
اصلا چرا باید پنج تا شامپو آن هم از یک جنس در خانه ای که چهار نفر از آن نوع استفاده می کنند باشد؟
حالا گیرم هم قحطی شامپو بشود، لامذهبا دیگه چرا هر چی خریدید رو با هم استفاده می کنید؟
پی.اس. خانه ی ما آنقدر ها هم بزرگ نیست که فکر کنید قصر است و هر کس در اتاق خودش یک خانه ی مستقل دارد، معمارش احتمالا مثل خانواده ی من بوده!!! اتاق خوابها را به اندازه ی نوک گنجشک گرفته که تختهای با ابعاد عادی به زور در آن می چپد، آنوقت سه تا سرویس بهداشتی گذاشته و نصف کل نقشه فقط پذیرایی است. اگر به دم خر مداد ببندید و هش اش کنید از این بهتر نقشه طراحی می کند.