مدتهاست خواب می بینم روی نوک تیز قله ی عمیق ترین دره ایستاده ام، آنقدر نوک تیز که برای هر دو پایم جای کافی نیست!
و من سعی دارم تعادلم را حفظ کنم، با اینکه خواب است و من هم کاملا می دانم خواب می بینم و خیلی هم مهم نیست اگر بیفتم، اگر بیفتم شاید بیدار شوم، اما تعادلم را باید حفظ کنم.
حتما اوایل سخت بوده اما یادم نمی آید...
تقریبا عادت کرده ام به این خواب بی آزار و طولانی.
نه من منم!
از کنار کوچه ات گاهی
می گذرم
غریبه،
جایت خالی ست
خالی از هر احساسی.
این روزها یاد آسمان کودکی ام می افتم
و گل های سفید کوچکی که در تابستان می رویید
یاد چهره های خندانی که حالا،
فرسنگ ها دورند از من
این روزها یاد آن آرزوهایی می افتم
که حقیقت نشدند
یاد دختر بچه ای رنگارنگ
یاد آن روزها می افتم.