تبليغاتX
هشت افقی
هشت افقی
دوشنبه سی و یکم تیر 1387
این چنین بودن از که آموختم ؟
 

از بچگی دلم می خواست ابرها بستنی بشوند

- شکلاتی با دز شکلات بالا

نشد اما

دنیا بی رحم است با افکار کودکان

دلم می خواهد دیوانگی ام را پنهان نکنم دیگر

یعنی ... زیاد پنهان نکنم K

آزادی رفتاری مرا شاد می کند

اگر تا اینجا سعی کردید ریتم و قافیه ی نوشته را بفهمید

شعر نبوده

ها ها

کاش می شد به هرچه سیاست و جنگ و آدم عوضی شاشید

چیزی به ذهنم نمی رسد بین این دو کاش بنویسم!

کاش همه کاری می کردند که دنیا جای بهتری بشود

بر پدر هر چه مردم آزار

 

پی.اس. از بی شرفان .

+ نوشته شده در 8 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
مهمان مامان

 

   هر چه سعی می کنم موضوعی برای نوشتن پیدا کنم چیزی به ذهنم نمی رسد جز مردک بی شخصیتی که دیروز نزدیک بود با فرقون فرانسوی اش به اسدالله من بزند و با اینکه بی دلیل از او عذر خواهی کردم اما لیاقتش را نداشت و شروع کرد به دعوا و فحش آن هم جلوی دوستانم، وگرنه من علاقه ای به ویراژ دادن و مسابقه با پیر پاتال های عقده ای ندارم، خصوصا که هر بار رویشان کم می شود و بیشتر فحش می دهند... پس مجبورم از مهمان های مامان بنویسم، یکی از دوستان دوران دبیرستان مادرم بود که با دخترش برای ناهار به خانه مان آمدند. خانمی که از نظر اخلاقی خیلی شبیه مادرم بود و دختری که من را یاد پسر عمه ام می انداخت! نمی دانم به چه دلیل خیلی حرف نمی توانستیم تولید کنیم و بیشتر از دو سه بار همه برای چند دقیقه در سکوت کامل به همدیگر نگاه کردیم، من به این فکر می کردم که آنها دارند دنبال حرف می گردند یا مثل من به این فکر می کنند که آیا ما دنبال حرف می گردیم یا به این فکر می کنیم که آنها هم ... که بلاخره من می گفتم "چای سرد شد بفرمایید" یا "میوه بفرمایید" و امثالهم که نمی دانم این جملات که اولین بار بود از آنها استفاده می کردم را از قبل بلد بودم یا از کتاب زویا پیرزاد یاد گرفته بودم.

   خانم فلسفه خوانده بود و با علاقه تدریسش می کرد، مادرم می گفت از دوم دبیرستان می خوانده. تنها چیزی که من می توانستم درباره ی فلسفه بگویم این بود که از هر جمله فقط حروف اضافه را می فهمم و نمی دانم خانم خواست با خنده اش تعجبش را بپوشاند یا واقعا از چنین چیزی خنده اش گرفت. دختر گرافیک می خواند و خوشحال بود اما چون ترم اول بود چیزی برای گفتن در مورد رشته اش نداشت و "درساتون چیه؟ چه مبحثایی داره؟" هم بیشتر از یک دقیقه جواب نداد. لبخند همواره بر لبان هر دوشان بود اما خوشبختانه زیاد نمی خندیدند و مجبور نبودم ادای خندیدن در بیاورم. ترجیح دادم همه ی کارهای پذیرایی را خودم انجام دهم تا مجبور نباشم آنجا بنشینم و سعی کنم عجیب نگاهشان نکنم. ناهار به بحث در مورد غذا و چاقی و استعداد افراد (!) برای آن گذشت، بعد از آن دوباره چای خوردیم و خانم از ما خواست آلبوم های خانوادگیمان را ببیند. در آخر در حالی که برق رفته بود مجبور شدند پنج طبقه را در تاریکی پایین بروند.  

 

پی.اس. این پست فاقد هیچگونه باری است. اصلا نمی دانم چرا وقت گذاشتم و نوشتمش!

 

+ نوشته شده در 6 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
دوشنبه هفدهم تیر 1387
کسانی که دوستشان دارم

 

مادرم زیباست،

به اندازه ی همه ی بنفشه هایی که آدم ها بوییدند

و لطیف است،

به اندازه ی تمام بنفشه هایی که بوییده نشدند.

 

پدرم مهربان است

به اندازه ی یک مرد!

 

برادرانم

مرا یاد غنچه های انار می اندازند

 

دوستانم از گل خوش رنگ ترند،

و از برگ سبزتر.

 

در نگاه هر کس می نگرم پر از آسمان است

پر از آبی

پر از سرخ

در چشمان همه

پر از رنگین کمان است 

پر از دوستی.

 

       - هشت افقی -

 

 

پی.اس. توصیه من به تمام کنکور داده های عزیزی که شاید مانند سه سال پیش من فکر می کنند (خصوصا کسانی که رشته ی ریاضی می خوانند و ممکن است رتبه ی فیزیک را داشته باشند) ...

دانشگاه شهید بهشتی یعنی :

اساتید عقده ای، دانشجویان متقلب، یعنی تیمارستان، یعنی نقض قانون تلاش(این را از روی ناراحتی یا عصبانیت نمی گویم، اکثر کسانی که تقلب نمی کنند این را می دانند)

دانشگاه شهید بهشتی یعنی دیگر عادی شده دیدن دکتر احمق و بی سواد . یعنی تلف کردن وقت و عمر به پای رفتن سر کلاس هایی که درس را آخر ترم خودت باید بخوانی تا بفهمی. یعنی زنی عقده ای و بی شعور که تمام کتاب را روی برگه منتقل می کند و اگر برگه هایش را بگیرید به اندازه ی بوزینه نمی فهمد و اسمش را هم می گذارد " زحمت " !!! یعنی صدها و هزارها مرد و زن عوضی مانند او.

دانشگاه شهید بهشتی یعنی دلم می خواهد به هفت استاد از هر هشت استاد بیلاخی به اندازه ی تمام ثانیه هایی که مجبور بودم قیافیه ی غیرقابل تحملشان را تحمل کنم، بدهم. 

 

+ نوشته شده در 3 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
شنبه پانزدهم تیر 1387
علت و معلول !!!

 

آهنگهای غیر بهداشتی موجب بیماری روح آدمی مانند من* می شود.

بیماری روح آدمی مانند من موجب بیماری فکر آدمی مانند من می شود.

بیماری فکر آدمی مانند من موجب سر زدن کارهای عجیب و غیرمعمول از آدمی مانند من می شود. (برای مثال پست قبلی!! پاکش نکردم تا یادم بماند چه موجود اسمیگلی می شوم گاهی)

سر زدن کارهای عجیب و غیرمعمول از آدمی مانند من موجب گیج شدن اطرافیان در تغییر خلق غیرعادی آدمی مانند من می شود.

گیج شدن اطرافیان موجب رد و بدل شدن حرف های غیرعقلانی و اکثرا مزخرف بین اطرافیان و آدمی مانند من می شود.

رد و بدل شدن حرف های غیرعقلانی و اکثرا مزخرف بین اطرافیان و آدمی مانند من موجب کدورت و بحث های بی ربط می شود.

کدورت و بحث های بی ربط

...

فکر کنم منظورم را رساندم :D

 

خلاصه گوشمان را شست و شو دادیم. و رژیم موسیقی قبلی را که موجب احوالات خوشی می شد دوباره پیش گرفتیم.

 

پی.اس. هر کس در تشعشعات گندخلقی بنده در این دو روز قرار گرفت به بزرگواری (یه بویی میاد) خود ببخشد :”>

(آخ آخ بوی غذای ... ؟؟)

 

هه هه داشت می سوخت ولی نسوخت ;)

 

* آدمی مانند من با موسیقی زندگی نمی کند، درون آن زندگی می کند.

 

+ نوشته شده در 8 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
شنبه پانزدهم تیر 1387
I wish I never was

 

دیگر حوصله ی توضیح ندارم، دیگر حوصله ندارم از غم بگویم. دیگرحوصله ندارم از تنهایی "آدم" صحبت کنم. دیگر نمی خواهم از غربت زمین گله کنم و از خدا خواهش کنم تا در آغوشم بگیرد که او هم باز مثل همیشه نا امیدم کند.

دیگر نمی توانم انکار کنم که زندگی ام آنچنان بی هدف و بی فایده شده که خود از من بودن به جنون رسیده ام. دیگر نمی توانم اینگونه زنده بودن را با آینده ای که هیچوقت روشن نخواهد بود توجیه کنم.

دیگر نمی خواهم به این فکر کنم که چه شد. نمی خواهم یاد روزهای بی نقص کودکی ام بیفتم و هر چه فکر کنم یادم نیاید کی تمام شدند.

دیگر نمی توانم به تماشای حقیقت شدن آرزوهای دیگران بنشینم و هر روز از مرگ آرزوهایم شکسته تر و آزرده تر شوم.

 

دنیای من در سکوتی تاریک گم شده است و من

دیگر از گشتن خسته شده ام.

 

پی.اس. هر کس فکر می کند از خواندن اینگونه حرف ها بدش می آید دیگر اینجا نیاید. وبلاگ شخصی است و به هیچ احدالناسی مربوط نیست چه مزخرفی در آن می نویسم.

 

+ نوشته شده در 5 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
جمعه چهاردهم تیر 1387
کرُکُدیل

 

این یبوست واژه هایم دارد تبدیل به بواسیر می شود.

 

پی.اس. سه یا چهار وبلاگند که تا اسمشان در وبلاگ های به روز شده بالا می رود ذوق می کنم...خواستم بگویم من هم ذوق می کنم، گاهی D:

+ نوشته شده در 10 قبل از ظهر توسط هشت افقی.
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
زن

 

مُسکن نداریم

و من از دیشب کمردرد دارم. خوب نخوابیدم، نمی توانم بنشینم، نمی توانم بایستم، نمی توانم راه بروم، نمی توانم هیچ غلطی بکنم.

مُسکن نداریم

و من درد دارم.

 

زن بودن مزایای زیادی دارد،

یکی از آنها سالها درد کشیدن که شاید بتوان مادر شد.

مادر شدن مزایای خیلی بیشتری دارد،

طی نه ماه جسما شکسته و پیر می شوی، تا مدت ها کمر دردهای زایمان داری، وزن اضافه می کنی، به خاطر اضافه وزن سالها حرف مفت می شنوی، بچه ات تا ده سالگی سرت را می خورد و از آن به بعد هم از تو متنفر می شود.

 

مُسکن نداریم

و من درد دارم. نه می توانم بنشینم، نه می توانم بایستم، نه می توانم راه بروم، نه می توانم هیچ غلط دیگری بکنم.

 

پدرم زنگ زد و یادآوری کرد که باید بیمه ی ماشین را امروز تمدید کنم، مادرم می گوید " من باید بروم سر کار، خودت برو، با ماشین می روی ... درد دارم یعنی چه؟ اصلا سر راهت مُسکن هم بخر. "

(!!)

 

دیگر نمی خواهم زن باشم.

دیگر نمی خواهم هیچ چیز باشم.

 

مزایای دیگرش را حال برای نوشتن ندارم. خودتان هرچه دوست دارید فکر کنید، خوب یا بد فرقی به حال بد من نمی کند.

 

پی.اس. نظرخواهی بسته است و تمام. حالم خوب نیست و نظر کسی در مورد این مطلب برای من مهم نیست.

 

+ نوشته شده در 11 قبل از ظهر توسط هشت افقی.
جمعه هفتم تیر 1387
غضنفر زن بود!
Image and video hosting by TinyPic

 

پی.اس. دلم می خواست بنویسم اما شکمم پر است! با شکم پر هیچ نمی توانم بکنم L

 

+ نوشته شده در 10 بعد از ظهر توسط هشت افقی.