تبليغاتX
هشت افقی
هشت افقی
یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387
نقطه نقطه نقطه

 

زیاد حرف برای گفتن دارم، در این سفر به چیزهای زیادی فکر کردم. راستی سفر رفته بودم و چون کسی نمی پرسد باید بگویم هنوز زنده ام. حرف هایم اما پیش خودم بماند و کس یا کسانی که گوش دادند و درکم کردند.

 

پی.اس : از کسی بطور خاص تشکر دارم به چند دلیل خاص که خود بهتر می دانند (می توان این را مانند آگهی های تبریک روزنامه در نظر گرفت) در کل بسیار دوستشان می دارم و متشکرم.

نقطه نقطه نقطه

 

(من هم گاهی به دلایلی دلم نمی خواهد دنیا تمام بشود)

 

+ نوشته شده در 5 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387
تمام شد

 

آن خاطره ی خوب

آن تخیل ناب

آن تصویر زیبا

 

+ نوشته شده در 9 قبل از ظهر توسط هشت افقی.
یکشنبه بیستم مرداد 1387
بادبادک باز

 

هیچوقت فکر نمی کردم یک کتاب بتواند اینچنین احساسی در من ایجاد کند. بعد از بادبادک باز من تا ابد از روسیه متنفر خواهم بود، تا ابد از اروپا و آمریکا متنفر خواهم بود. هیچوقت فکر نمی کردم تا این حد احساس غربت کنم، احساس ترس، بی کس بودن و تنهایی. اصلا فکر نمی کردم با خواندن یک کتاب شب خوابم نبرد و به طالبان فکر کنم. هرگز حتی ذره ای احتمال نمی دادم یک کتاب بتواند کاری کند که از آدم بودن چندشم بشود و برای خودم متاسف شوم.

حالا می دانم که من همیشه از اینکه این واقعیت ها را بدانم فرار کرده ام، همیشه از تصور اینکه در افغانستان، عراق، فلسطین و آفریقا چه ها می شود فرار کرده ام، از فکر کودکان پوست به استخوان چسبیده فرار کرده ام. با این حال هیچوقت نمی توانم از کثافت کاری های آدمها دور شوم. همیشه از راه می رسند و گلویم را فشار می دهند.

گاهی آرزو می کنم کاش آدم نبودم، کاش زنده نبودم، کاش ...

کاش کسی به ام می گفت این ظلم و ستم ها تمام می شود، کاش کسی به ام قول می داد که تمام می شود.

 

+ نوشته شده در 11 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387
!!
Image and video hosting by TinyPic 

 

اگر چشم بصیرت داشتم، طوری که روح آدم ها را آنگونه که هستند می دیدم، همه ی اطرافیانم اینچنین بودند.

 

+ نوشته شده در 10 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387
هفت و سی و پنج دقیقه

 

داشتم به یک اژدها می گفتم "دلم می خواست تو هم در عروسی من بودی" (!!!) که از خواب پریدم. امروز دانشگاه کلاس ندارم. حاجی میم.صاد عینکش را گم کرده بود و در بین کتابهای کتابخانه به دنبالش می گشت!عینکش را در آشژزخانه پیدا کردم، به چشمش گذاشت و رفت. این بچه اگر نخبه نبود و طلای المپیاد کامپیوتر نگرفته بود حتما فکر می کردم عقب مانده است.

مادرم هنوز خواب است. یک چای کهنه دم کهنه جوش بد رنگ برای خودم ریختم و نشستم پشت میز. به این فکر کردم که در طول این یک سال که ورزش را کنار گذاشتم وزن بدنم زیاد نشده و حتما تمام آن ماهیچه های هر چند زپرتی تبدیل به چربی شده، حالم گرفته شد. یاد چیز دیگری هم افتادم که الآن به یاد نمی آورم چه بود، اما به یاد دارم که فکر کردم چقدر روزها زود می گذرد. امسال سال خوبی نبود، هر دو ترم عذاب بود.

عین.جیم دانشگاه که می گفت "اگر با من ازدواج نکنی می روم خودم را می کشم" دیگر به سراغم نمی آید، شاید عاشق کسی دیگر شده. چقدر اذیت کرد، چقدر حرف های مزخرف زد، چقدر دلم می خواهد الآن پازل دو سه هزار تکه داشتم.

برای مادرم که تازه بیدار شده سوت می زنم، از آن سوی خانه نگاهم می کند. او هم برای خود چای کهنه دم می ریزد، احتمالا به چیزهایی هم فکر می کند.

 

پی.اس : فالوده می خواهم.

 

+ نوشته شده در 9 قبل از ظهر توسط هشت افقی.
دوشنبه چهاردهم مرداد 1387
خلایق هر چه لایق

 

احمق کند ذهن! دخترک ابله با کسی دوست شده که آنقدر کثیف است که ... بهتر است ادامه ندهم. به من چه؟ وقت و اعصاب خودش است و حق دارد به گه بکشاندش. و من باید چهار ساعت پچ پچش را با دوست دیگرم تحمل کنم چون کارش آنقدر مزخرف است که رویش نمی شود به من هم بگوید که دوباره با کسی که هفت خط و همه کاره است و آنقدر بی شخصیت که مزاحم تلفنی می شود، دوست شده.

 

نمی دانم، برای من که مهم نیست دیگر سر چنین آدم ابلهی چه می آید، اگر دوباره به خاطر اینکه یک آدم خراب و بی شرف دلش را شکانده پیش من گریه کند این بار بلندتر از بار قبل به اش می خندم. اما گنداخلاقی اش را هم ببرد برای همان بی شعوری که به اش گفت "ایول، خب باهاش دوست شو، فقط می خوای خوش بگذرونی دیگه..."

یکی نیست بگوید آخر گوساله به تو می گویند دوست؟؟ کدام احمقی با مزاحم تلفنی بیرون می رود تا خوش بگذراند؟!! مزاحم تلفنی!!!!

 

بگذریم از خلایق، خواستم چیزی نوشته باشم تا پست داشته باشم که بتوانم پی.اس برایش بنویسم، در واقع مطلب بالا برای من از اهمیتی برخوردار نیست.

 

پی.اس : صدا و آواز محمدرضا شجریان ... !!! در کلمات نمی گنجد حرفم!

+ نوشته شده در 11 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
شنبه دوازدهم مرداد 1387
بیر بیله

 

بعضی انسانها آفریده می شوند که پولدار باشند و از لباس زیر و بند کفش تا ماشین و خانه شان از طلا ساخته شود و در رفاه کامل به کارهایی بپردازند که مهم نیست چه باشد، هر کار می خواهند می کنند.

بعضی انسانها آفریده می شوند که فقیر باشند، برای بدست آوردن خرج زندگی شان زجر بکشند و همیشه کمتر از چیزی که لایقش هستند داشته باشند.

بعضی انسانها آفریده می شوند که در تاریکی و کثافت زندگی کنند، و بعضی پیامبر می شوند و امام.

بعضی انسانها انگار آفریده می شوند نفهم باشند، برایشان چیزهایی مهم باشد که اهمیتی ندارد.

بعضی انسانها آفریده می شوند که خوشبخت باشند،

بعضی انسانها آفریده می شوند که بدبخت باشند،

 

همیشه فکر می کردم کار بزرگی هست که در سرنوشتم محکوم به انجامش هستم، کاری که به بهتر شدن دنیا کمک می کند، کاری که تنها من باید انجامش بدهم. شبهایی که می ترسیدم صبحش را نبینم به خودم دلداری می دادم که هنوز آن کار بزرگ را انجام نداده ام و ممکن نیست زندگی ام بدون آن پایان یابد. صبر کردم تا بلاخره آن روز برسد که بدانم اگر در همین لحظه بمیرم ناراحت از دنیا نخواهم رفت. سالهاست اما چیزی نشده.

 

به گمانم اینچنین چیزی در دفترچه ی سرنوشت ما نوشته نشده است. دیگر به قابلیت ها و استعدادها، حتی به قسمت و خواست خدا هم ایمان ندارم.

 

و بعضی انسانها از سر بیکاری آفریده می شوند، بود و نبودشان تفاوتی نمی کند.

 

+ نوشته شده در 11 قبل از ظهر توسط هشت افقی.
جمعه یازدهم مرداد 1387
:)

 

برای بار چندم بود نمی دانم، Forrest Gump را نگاه کردم باز. عاشق تمام صحنه هایش، تمام حرکات، تمام حرف ها، تمام نگاه ها، عاشق همه چیز این فیلم هستم. هر بار طوری دنبال می کنم انگار بار اول است می بینم. به نظر من بازی فوق العاده ی Tom Hanks به تمام جمله ها و کلمه ها شخصیت دیگری داده که وصف نشدنی است.

 

دوباره هزار بار جمله هایش را در ذهنم مرور می کنم،

“shit happens, sometimes”

 

پی.اس : “stupid is as stupid does”

 

+ نوشته شده در 8 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
چهارشنبه نهم مرداد 1387
مرده شور ببرد

  

صبح عید، با شادی همه بیدار شدیم، همه خندان. اما بیشتر از ده دقیقه طول نمی کشد که همه سر مسائل بی خود دوباره شروع می کنند.

 

چرا چای تمام شده؟

فرشها کثیف است باید بشوری.

دو روز تعطیلیم باید فرش بشوریم؟

می گم چای نمی خوام، اه.

...

 

به درک! خانواده می خواهیم چه کار؟ همان بهتر که همه برویم سر کار خودمان از صبح تا عصر قیافه ی همدیگر را نبینیم.

 

پی.اس : ببرد من را

 

+ نوشته شده در 9 قبل از ظهر توسط هشت افقی.
دوشنبه هفتم مرداد 1387
دلم

 

به ظهر فکر می کنم، سر کلاس دوست داشتنی ترین مردی که می شناسم.

 

-         یک باره نیا دیگر! سه هفته است پیدایت نیست، دلت هم که برای ساز ما تنگ نمی شود...چقدر آدم ها همدیگر را ببینند، نه؟

-         روز پدر خیلی به یادتان بودم، روزتان مبارک.

-         قربان شما (صورتش سرخ می شود)

-         (رویم نمی شود بگویم دلم برایتان تنگ شده بود) آن قطعه را برایتان ضبط کردم.

-         ممنون.

 

پیپش را روشن می کند و ساز می زند.

 

پی.اس : مدت هاست گرفته

 

+ نوشته شده در 9 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
یکشنبه ششم مرداد 1387
Take your hands off my bold head

 

   یکی از دوستانم می گوید نقدپذیر نیست، من دوست دارم فکر کنم هستم. نقد، فلسفه دارد که هرکس می خواسته بداند تا به حال فهمیده و بقیه همان بهتر که ندانند. فلسفه ی نظر خواهی وبلاگ به گمانم ایجاد جذابیت برای نویسنده است و در واقع هیچ کار مفیدی انجام نمی دهد جز آشنایی نویسنده با چند نفر.

اگر این جذابیت وجود نداشته باشد لزومی به وجود نظرخواهی هم نیست. جذابیت یعنی نظرات نظر باشند، حتی اگر نیستند حداقل به موضوع نوشته مربوط باشند.

 

یکی از دوستانم می گوید نقدپذیر نیست، من دوست دارم فکر کنم هستم اما اگر چیزی که به آدم می گویند نقد باشد.

 

پی.اس : چرا همه من را به فحاشی محکوم می کنند؟ خطاب به کسانی که این وبلاگ را می خوانند : بنده نه به شما و نه به خواهران شما و نه به مادران شما هیچ صفتی نسبت نداده ام. اگر خلاف این است مکتوب بیاوریدش تا جوابش را بدهم.

ضمنا در پست قبل منظور از دیوانه بودن یک دیوانگی خوب است، نه اینکه دیوانه ام مثل عربده کش های چاقو کش که فحش هایشان همه دو جزئیست.

 

+ نوشته شده در 7 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
جمعه چهارم مرداد 1387
ساعت

 

بنده دیوانه ام

اینجانب دیوانه ام

 

(   )

 

فرد مذکور دیوانه است

یاد شده دیوانه است

 

دیوانه ام

و از این که دی.و.انه ام خوشحالم،

هوا هم کمی گرم است!

 

پی.اس.                        ،                   .

 

+ نوشته شده در 2 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
سه شنبه یکم مرداد 1387
به شکوفه ها به باران
Image and video hosting by TinyPic

 

امروز باز به گذشته ها پناه بردم. به جایی که همیشه غمگین ترین لحظه هایم را به دستش سپرده ام تا مرا با خود ببرد. دلم بسیار برای زمانی تنگ است که حتی بزرگترین عزم ها هم نمی توانند آن را به من برگردانند، و این تا ابد مرا غمگین خواهد کرد.

 

پی.اس. برسان سلام ما را.

 

+ نوشته شده در 5 بعد از ظهر توسط هشت افقی.