تبليغاتX
هشت افقی
هشت افقی
دوشنبه هجدهم آبان 1388
هشت آد و پنج

 

نمی دانم چیستی

اما باور کن که زهرمار است بی تو،

حتی مربای به...

 

+ نوشته شده در 13:31 توسط هشت افقی.
شنبه شانزدهم آبان 1388

 

عزائیل را بگو،

وقتی می خوابم

        موهایم را نوازش بکند.

می خواهم امشب

"راحت" باشم............

 

پی.اس. دل که سکوت کند، دیگر نمی توان به این راحتی به حرفش آورد :|  اصلا خسته ام از این حرفها. باید ساکت تر باشم....

+ نوشته شده در 23:20 توسط هشت افقی.
جمعه پانزدهم آبان 1388
ماه منیر

 

"یک روز عاقبت،

عاشقت خواهم شد"

با حنایی پای دیوارت نوشت...

 

روی دلت اما

حرف هشت رنگ نداشت.

 

پی.اس. تولد وبلاگت[کلیک کنید] مبارک :) می خواستم عکس بذارم ولی نمیشه !هه هه

اس.اس. این آدم را به اندازه ی تمام روزهایی که با هم دعوا کردیم، نه! بیشتر، به اندازه ی تمام روزهایی که با هم خوب بودیم، نه، آهان... به اندازه ی آدامس بادکنکی :D؟ نه...

 ... به اندازه ی بچگی همه ی بچه ها دوست دارم.

 

+ نوشته شده در 16:27 توسط هشت افقی.
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
همین

 

حقیقت را پشت کلمات یک ناشناس پنهان نکن،

تمام حرف من فقط این است

که یا تو،

یا مربای به !

 

پی.اس. معنی این پست را احتمالا تنها خودم می فهمم و خدا.

 

+ نوشته شده در 9:3 توسط هشت افقی.
سه شنبه دوازدهم آبان 1388
انتها به ابتدا

 

هرچه تقلا کردم

فایده نداشت،

آش کشک خاله بود عشق شما...

 

+ نوشته شده در 19:26 توسط هشت افقی.
یکشنبه دهم آبان 1388

 

می خواهم تمام وجودم را جیغ بکشم... آنقدر جیغ بکشم که صدای گرفته ام خفه شود.

 

+ نوشته شده در 23:2 توسط هشت افقی.
جمعه هشتم آبان 1388
من به تو مثل عظیم است به حقیر

 

نوشتن را از این به بعد جایگزین تو می کنم، آخر ریه هایم دیگر تحملت را ندارند، درد می کنند.

و تازه، مرد پشت بلندگو می گفت خدا بزرگتر است،

چهار بار!... پس حتما از تو هم بزرگتر است که جز بوی بد و کمی منگی حرفی نداری.

حالا لبخند بزن به دهانت،

هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت است...

تولد مادر،

مادر که خب، حتما دوستم دارد دیگر.

 

+ نوشته شده در 21:55 توسط هشت افقی.
پنجشنبه هفتم آبان 1388
حسی مبهم

 

مست خواب بودی که رویای ابریشمی ات را لمس کردم.

 

 

پی.اس. یک توضیح کوچک در مورد پست های این یکی دو ماه اخیر در ادامه ی مطلب گذاشته ام...

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 20:36 توسط هشت افقی.
چهارشنبه ششم آبان 1388
شتر در خواب بیند پنبه دانه

 

دیدی آسمان همه جا یکرنگ نبود؟

سیب همه جا شیرین نبود؟

گل سرخ مهربان نماند با دست همه...

دیدی؟

دنیا به کام نماند،

تو نماندی!

 

دیدم...

دستهایی که رفتند،

چشمهایی که بسته شدند،

قلبی که سکوت کرد،

تا ابد.

 

این سنگ لعنتی را بردار،

می دانم می شنوی!

 

 

. امروز، چهارشنبه ششم آبان است و این هیچ معنایی ندارد. مثل هر روز دیگر ِ این چند میلیون سال گذشته خورشید هنوز سوخت هیدروژن دارد و ما به دورش می چرخیم و باز هم هیچ معنایی نمی دهد.

 

پی.اس. زندگی گله ندارد. باید کردش!

 

+ نوشته شده در 11:9 توسط هشت افقی.
دوشنبه چهارم آبان 1388

 

تو که از بودن خسته ای، های... حلقه از پای درآور و به گوش من انداز.

 

از نگاه حسادت به حافظ: کاش شعر گفتن بلد بودم...

از نگاه حسادت به شجریان: کاش خواندن بلد بودم...

از نگاه یک بی هنر: شما هم گوش بدهید: کلیک کنید : شعر از دقیقه ی دوم شروع می شود اگر ساز نمی فهمید!

 

+ نوشته شده در 17:8 توسط هشت افقی.
شنبه دوم آبان 1388
اضطراب

 

پیش درآمد : کلیک کنید

پیش نوشت اول: این نوشته ادامه ی یکی از نوشته های قبلی ست که ناکامل پست کرده بودم و

 

پیش نوشت دوم: مخاطبش، در قید حیات نمی باشند...

 

-

آی، قلبم!

قلب مرمری ام...

که بهانه می کند تو را،

حالا که بلندترین التماس ها هم به گوش ات نمی رسند،

بهانه می کند تو را...هر روز

هر لحظه

همیشه.

تو را که برنمی گردی،

نیستی،

نخواهی بود!

 

کاش واژه ای بود که تسکین می داد،

تا ساکت شود

دلم

که درد می کند تو را،

وقتی

در بهترین خاطره هم نگاهت را پیدا نمی کند.

تمام سازش شده :

"ندارم ات،

تو

...نیستی دیگر! "

 

رفتی.

"شازده کوچولو" ی من

دلم را جا گذاشته ام در کوله بارت،

برق نگاهم را در چشمانت،

معنای محبت را در دستانت...

 

آخ، گلوی پر از بغض نبودنت

دیده ی پر از انتظار برگشتنت

دل نامید از معجزه...

 

آخ

که مرا دیوانه کرده،

فکر مسیحا

آخ

فکر مسیحا...

 

 

باورم نمی شود!

 

تو را باختم

به روزگار.

 

+ نوشته شده در 22:15 توسط هشت افقی.
پنجشنبه سی ام مهر 1388
خدا

 

دیشب با کسی صحبت می کردم که به خدا اعتقاد ندارد. هنوز برای من عجیب است که زندگی و رحیه اش اینقدر سالم و طبیعی است. برای من حتی تصور عدم وجود یک خالق سخت است، نه تنها به عنوان یک مسلمان بلکه به عنوان یک فیزیکدان. به قول استاد "م.ه.ص" اثبات عدم وجود خدا به همان اندازه سخت است که اثبات وجودش.

دلم برای مکه، حسش، فکرش تنگ شده...

 

........(کلیک کنید)

 

+ نوشته شده در 14:47 توسط هشت افقی.
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388

 

بی فایده ست.

بی فایده ست.

بی فایده ست.

بی فایده ست.

بی فایده ست.

بی فایده ست.

بی فایده ست.

بی

فایده

است.

بیفای

ادست.

بی فایده ست.

بی فایده ست.

بی فایده ست.

بی فایده ست.

بی فایده ست.

بی فایده ست.

بـــــــی فایده ســـــــت..............

نمی بینی؟

بی فایده ست، دست از سر خودت بردار.

 

+ نوشته شده در 8:29 توسط هشت افقی.
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388
نصف دیگر

 

ساعت دقیقا هشت شب پدربزرگم زنگ می زند، "روز دختر مبارک..." !!!(من خبر نداشتم روز دختر بود) این یعنی من از خیلی از شما خوش شانس تر هستم که کسی به فکرم بوده.

دیگر اینکه دیروز فهمیدم علاوه بر هزار چیز مزخرف و بی معنی که در موردم می گوید (مخاطب غایب) و هزار بار زور آزمایی با غرور و روحیه ام، حالا برای از سر باز کردن یا هرچیزی که می خواهد اسمش باشد، پیشنهادهای صد من یک غاز می دهد که من قبول نکنم و ایشان هم وجدانشان راحت بشود که حق را در حقم "چیز"یده اند! حیف نیست زرنگی را برای من کردن؟ آخ ببخشید، خرج! خرج کردن...

خلاصه خیلی خوب است همه چیز. مثل بوی لاشه ی خریتم که هرچی سیفون را می کشم پایین نمی رود از دهان چاه. یا خریت جدیدم که عقده ققنوس داشت و از لاشه ی قبلی متولد شد. حتی این بی خوابی که گرفته ام، این هم خوب است.

می ماند، خیلی چیزها می ماند. این نیمه، پر کردنش کار هشت نیست، حتی نه یا ده...

دو ماه که کلاس سازت را نتوانی بروی، متوجه می شوی که در این دنیا تنها چیزی که مفت به ات می دهند حرف است، تنها چیزی هم که مفت اجازه ی استفاده اش را داری حرف است و این یکی از جمیع اش بهتر است. پس من حرف شما را جدی نمی گیرم که از سر فقر می زنید، شما هم مال من را که حتما از شکم سیریست!(!!)

 

+ نوشته شده در 1:16 توسط هشت افقی.
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388
نصف لیوان

 

چقدر بد است که تنها باشی، و در تنهایی برای خودت دوست پیدا کنی، معتاد دوستت بشوی و انگیزه ی ترکش را نداشته باشی. چقدر بد است که بدانی همه جای دنیا آدمها مثل تو از بودن و شدن و نرسیدن و این رکود مسخره دیگر خسته نمی شوند، مرده اند. و حتما بد است که دستهایم بوی دستهای یک مرد را می دهند وقتی که روزی باید مادر بشوم، مثل مادرم.

با این حال...

می توانی به گور ببری آرزوی شکستن من را

هرچه باشد، تو بیست و سه سال و ده ماه چرخیدی و چرخاندی و زور زدی، اما هنوز آب از آب ام تکان نخورده.

 

*اگر از جملات منظور زشتی برداشت می کنید مشکل از شماست خواهر یا برادر بی ادبم :D

 

+ نوشته شده در 8:42 توسط هشت افقی.
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

 

مثل مردانگی در تو،

چیزی در وجودم مرده است...

 

حرف نزن،

که حرفهایت سرد شده،

مثل حسم

به حست.

 

: خاموشم و انگار طوفان را به اسارت کشیده باشم، چیزی درونم منتظر آزادیست.

 

+ نوشته شده در 18:55 توسط هشت افقی.
شنبه بیست و پنجم مهر 1388
ری آ

 

آدم ها نقاب از صورت برداشتند و بلاخره خود را نشان دادند.

 

پ.ن. یا ایها المخاطب که اینجا را نمی خوانی، کاش می دانستی - وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلاَّ لَعِبٌ وَلَهْوٌ*

*بخشی از آیه ۳۲ سوره انعام : و زندگی دنیا چیزی جز بازیچه و سرگرمی نیست.

 

+ نوشته شده در 21:29 توسط هشت افقی.
جمعه بیست و چهارم مهر 1388

 

آی>

<قلبم؛

<قلب مرمری ام؛

< >

 

+ نوشته شده در 17:48 توسط هشت افقی.
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388
ا.خ

 

در اینجا بود که بدنیا آمدی،

در اینجا بود که

که

که؟

 

در اینجاست

این جاست

این

جا...

...*سسسسسس

ساکت باشد،

"باشد"، چون شکلش را

دوو

دوو

دوست داش()...!

 

و به روی خودم نمی آوری که،

"دلم برایت تنگ شده بود

بی *ی ی ی

مع

مع

مع...

...رفت"

لحن ات هم که مثل بزغاله شده!

 

لُ

لُ

لُ کنتم یعنی بد،

بد

بد

بدان...

هوس کرده ام ات!

 

*گَ گَ گَ

گند بزنند

 

کرده ام،

ات.

 

و نمی دانی چقدر دلم می خواهد هوا

ا

ار بزنم

صدای هزار هوار ِ در گلویم گندی ده

ده

ده...

 

 

+ نوشته شده در 19:5 توسط هشت افقی.
دوشنبه بیستم مهر 1388

اماله شدن هم،

گاهی لازم است!

 

+ نوشته شده در 21:8 توسط هشت افقی.