زیاد حرف برای گفتن دارم، در این سفر به چیزهای زیادی فکر کردم. راستی سفر رفته بودم و چون کسی نمی پرسد باید بگویم هنوز زنده ام. حرف هایم اما پیش خودم بماند و کس یا کسانی که گوش دادند و درکم کردند.
پی.اس : از کسی بطور خاص تشکر دارم به چند دلیل خاص که خود بهتر می دانند (می توان این را مانند آگهی های تبریک روزنامه در نظر گرفت) در کل بسیار دوستشان می دارم و متشکرم.
نقطه نقطه نقطه
(من هم گاهی به دلایلی دلم نمی خواهد دنیا تمام بشود)
هیچوقت فکر نمی کردم یک کتاب بتواند اینچنین احساسی در من ایجاد کند. بعد از بادبادک باز من تا ابد از روسیه متنفر خواهم بود، تا ابد از اروپا و آمریکا متنفر خواهم بود. هیچوقت فکر نمی کردم تا این حد احساس غربت کنم، احساس ترس، بی کس بودن و تنهایی. اصلا فکر نمی کردم با خواندن یک کتاب شب خوابم نبرد و به طالبان فکر کنم. هرگز حتی ذره ای احتمال نمی دادم یک کتاب بتواند کاری کند که از آدم بودن چندشم بشود و برای خودم متاسف شوم.
حالا می دانم که من همیشه از اینکه این واقعیت ها را بدانم فرار کرده ام، همیشه از تصور اینکه در افغانستان، عراق، فلسطین و آفریقا چه ها می شود فرار کرده ام، از فکر کودکان پوست به استخوان چسبیده فرار کرده ام. با این حال هیچوقت نمی توانم از کثافت کاری های آدمها دور شوم. همیشه از راه می رسند و گلویم را فشار می دهند.
گاهی آرزو می کنم کاش آدم نبودم، کاش زنده نبودم، کاش ...
کاش کسی به ام می گفت این ظلم و ستم ها تمام می شود، کاش کسی به ام قول می داد که تمام می شود.
داشتم به یک اژدها می گفتم "دلم می خواست تو هم در عروسی من بودی" (!!!) که از خواب پریدم. امروز دانشگاه کلاس ندارم. حاجی میم.صاد عینکش را گم کرده بود و در بین کتابهای کتابخانه به دنبالش می گشت!عینکش را در آشژزخانه پیدا کردم، به چشمش گذاشت و رفت. این بچه اگر نخبه نبود و طلای المپیاد کامپیوتر نگرفته بود حتما فکر می کردم عقب مانده است.
مادرم هنوز خواب است. یک چای کهنه دم کهنه جوش بد رنگ برای خودم ریختم و نشستم پشت میز. به این فکر کردم که در طول این یک سال که ورزش را کنار گذاشتم وزن بدنم زیاد نشده و حتما تمام آن ماهیچه های هر چند زپرتی تبدیل به چربی شده، حالم گرفته شد. یاد چیز دیگری هم افتادم که الآن به یاد نمی آورم چه بود، اما به یاد دارم که فکر کردم چقدر روزها زود می گذرد. امسال سال خوبی نبود، هر دو ترم عذاب بود.
عین.جیم دانشگاه که می گفت "اگر با من ازدواج نکنی می روم خودم را می کشم" دیگر به سراغم نمی آید، شاید عاشق کسی دیگر شده. چقدر اذیت کرد، چقدر حرف های مزخرف زد، چقدر دلم می خواهد الآن پازل دو سه هزار تکه داشتم.
برای مادرم که تازه بیدار شده سوت می زنم، از آن سوی خانه نگاهم می کند. او هم برای خود چای کهنه دم می ریزد، احتمالا به چیزهایی هم فکر می کند.
پی.اس : فالوده می خواهم.
احمق کند ذهن! دخترک ابله با کسی دوست شده که آنقدر کثیف است که ... بهتر است ادامه ندهم. به من چه؟ وقت و اعصاب خودش است و حق دارد به گه بکشاندش. و من باید چهار ساعت پچ پچش را با دوست دیگرم تحمل کنم چون کارش آنقدر مزخرف است که رویش نمی شود به من هم بگوید که دوباره با کسی که هفت خط و همه کاره است و آنقدر بی شخصیت که مزاحم تلفنی می شود، دوست شده.
نمی دانم، برای من که مهم نیست دیگر سر چنین آدم ابلهی چه می آید، اگر دوباره به خاطر اینکه یک آدم خراب و بی شرف دلش را شکانده پیش من گریه کند این بار بلندتر از بار قبل به اش می خندم. اما گنداخلاقی اش را هم ببرد برای همان بی شعوری که به اش گفت "ایول، خب باهاش دوست شو، فقط می خوای خوش بگذرونی دیگه..."
یکی نیست بگوید آخر گوساله به تو می گویند دوست؟؟ کدام احمقی با مزاحم تلفنی بیرون می رود تا خوش بگذراند؟!! مزاحم تلفنی!!!!
بگذریم از خلایق، خواستم چیزی نوشته باشم تا پست داشته باشم که بتوانم پی.اس برایش بنویسم، در واقع مطلب بالا برای من از اهمیتی برخوردار نیست.
پی.اس : صدا و آواز محمدرضا شجریان ... !!! در کلمات نمی گنجد حرفم!
بعضی انسانها آفریده می شوند که پولدار باشند و از لباس زیر و بند کفش تا ماشین و خانه شان از طلا ساخته شود و در رفاه کامل به کارهایی بپردازند که مهم نیست چه باشد، هر کار می خواهند می کنند.
بعضی انسانها آفریده می شوند که فقیر باشند، برای بدست آوردن خرج زندگی شان زجر بکشند و همیشه کمتر از چیزی که لایقش هستند داشته باشند.
بعضی انسانها آفریده می شوند که در تاریکی و کثافت زندگی کنند، و بعضی پیامبر می شوند و امام.
بعضی انسانها انگار آفریده می شوند نفهم باشند، برایشان چیزهایی مهم باشد که اهمیتی ندارد.
بعضی انسانها آفریده می شوند که خوشبخت باشند،
بعضی انسانها آفریده می شوند که بدبخت باشند،
همیشه فکر می کردم کار بزرگی هست که در سرنوشتم محکوم به انجامش هستم، کاری که به بهتر شدن دنیا کمک می کند، کاری که تنها من باید انجامش بدهم. شبهایی که می ترسیدم صبحش را نبینم به خودم دلداری می دادم که هنوز آن کار بزرگ را انجام نداده ام و ممکن نیست زندگی ام بدون آن پایان یابد. صبر کردم تا بلاخره آن روز برسد که بدانم اگر در همین لحظه بمیرم ناراحت از دنیا نخواهم رفت. سالهاست اما چیزی نشده.
به گمانم اینچنین چیزی در دفترچه ی سرنوشت ما نوشته نشده است. دیگر به قابلیت ها و استعدادها، حتی به قسمت و خواست خدا هم ایمان ندارم.
و بعضی انسانها از سر بیکاری آفریده می شوند، بود و نبودشان تفاوتی نمی کند.
برای بار چندم بود نمی دانم، Forrest Gump را نگاه کردم باز. عاشق تمام صحنه هایش، تمام حرکات، تمام حرف ها، تمام نگاه ها، عاشق همه چیز این فیلم هستم. هر بار طوری دنبال می کنم انگار بار اول است می بینم. به نظر من بازی فوق العاده ی Tom Hanks به تمام جمله ها و کلمه ها شخصیت دیگری داده که وصف نشدنی است.
دوباره هزار بار جمله هایش را در ذهنم مرور می کنم،
“shit happens, sometimes”
پی.اس : “stupid is as stupid does”
صبح عید، با شادی همه بیدار شدیم، همه خندان. اما بیشتر از ده دقیقه طول نمی کشد که همه سر مسائل بی خود دوباره شروع می کنند.
چرا چای تمام شده؟
فرشها کثیف است باید بشوری.
دو روز تعطیلیم باید فرش بشوریم؟
می گم چای نمی خوام، اه.
...
به درک! خانواده می خواهیم چه کار؟ همان بهتر که همه برویم سر کار خودمان از صبح تا عصر قیافه ی همدیگر را نبینیم.
پی.اس : ببرد من را
به ظهر فکر می کنم، سر کلاس دوست داشتنی ترین مردی که می شناسم.
- یک باره نیا دیگر! سه هفته است پیدایت نیست، دلت هم که برای ساز ما تنگ نمی شود...چقدر آدم ها همدیگر را ببینند، نه؟
- روز پدر خیلی به یادتان بودم، روزتان مبارک.
- قربان شما (صورتش سرخ می شود)
- (رویم نمی شود بگویم دلم برایتان تنگ شده بود) آن قطعه را برایتان ضبط کردم.
- ممنون.
پیپش را روشن می کند و ساز می زند.
پی.اس : مدت هاست گرفته
یکی از دوستانم می گوید نقدپذیر نیست، من دوست دارم فکر کنم هستم. نقد، فلسفه دارد که هرکس می خواسته بداند تا به حال فهمیده و بقیه همان بهتر که ندانند. فلسفه ی نظر خواهی وبلاگ به گمانم ایجاد جذابیت برای نویسنده است و در واقع هیچ کار مفیدی انجام نمی دهد جز آشنایی نویسنده با چند نفر.
اگر این جذابیت وجود نداشته باشد لزومی به وجود نظرخواهی هم نیست. جذابیت یعنی نظرات نظر باشند، حتی اگر نیستند حداقل به موضوع نوشته مربوط باشند.
یکی از دوستانم می گوید نقدپذیر نیست، من دوست دارم فکر کنم هستم اما اگر چیزی که به آدم می گویند نقد باشد.
پی.اس : چرا همه من را به فحاشی محکوم می کنند؟ خطاب به کسانی که این وبلاگ را می خوانند : بنده نه به شما و نه به خواهران شما و نه به مادران شما هیچ صفتی نسبت نداده ام. اگر خلاف این است مکتوب بیاوریدش تا جوابش را بدهم.
ضمنا در پست قبل منظور از دیوانه بودن یک دیوانگی خوب است، نه اینکه دیوانه ام مثل عربده کش های چاقو کش که فحش هایشان همه دو جزئیست.
بنده دیوانه ام
اینجانب دیوانه ام
( )
فرد مذکور دیوانه است
یاد شده دیوانه است
دیوانه ام
و از این که دی.و.انه ام خوشحالم،
هوا هم کمی گرم است!
پی.اس. ، .
از بچگی دلم می خواست ابرها بستنی بشوند
- شکلاتی با دز شکلات بالا
نشد اما
دنیا بی رحم است با افکار کودکان
دلم می خواهد دیوانگی ام را پنهان نکنم دیگر
یعنی ... زیاد پنهان نکنم K
آزادی رفتاری مرا شاد می کند
اگر تا اینجا سعی کردید ریتم و قافیه ی نوشته را بفهمید
شعر نبوده
ها ها
کاش می شد به هرچه سیاست و جنگ و آدم عوضی شاشید
چیزی به ذهنم نمی رسد بین این دو کاش بنویسم!
کاش همه کاری می کردند که دنیا جای بهتری بشود
بر پدر هر چه مردم آزار
پی.اس. از بی شرفان .
هر چه سعی می کنم موضوعی برای نوشتن پیدا کنم چیزی به ذهنم نمی رسد جز مردک بی شخصیتی که دیروز نزدیک بود با فرقون فرانسوی اش به اسدالله من بزند و با اینکه بی دلیل از او عذر خواهی کردم اما لیاقتش را نداشت و شروع کرد به دعوا و فحش آن هم جلوی دوستانم، وگرنه من علاقه ای به ویراژ دادن و مسابقه با پیر پاتال های عقده ای ندارم، خصوصا که هر بار رویشان کم می شود و بیشتر فحش می دهند... پس مجبورم از مهمان های مامان بنویسم، یکی از دوستان دوران دبیرستان مادرم بود که با دخترش برای ناهار به خانه مان آمدند. خانمی که از نظر اخلاقی خیلی شبیه مادرم بود و دختری که من را یاد پسر عمه ام می انداخت! نمی دانم به چه دلیل خیلی حرف نمی توانستیم تولید کنیم و بیشتر از دو سه بار همه برای چند دقیقه در سکوت کامل به همدیگر نگاه کردیم، من به این فکر می کردم که آنها دارند دنبال حرف می گردند یا مثل من به این فکر می کنند که آیا ما دنبال حرف می گردیم یا به این فکر می کنیم که آنها هم ... که بلاخره من می گفتم "چای سرد شد بفرمایید" یا "میوه بفرمایید" و امثالهم که نمی دانم این جملات که اولین بار بود از آنها استفاده می کردم را از قبل بلد بودم یا از کتاب زویا پیرزاد یاد گرفته بودم.
خانم فلسفه خوانده بود و با علاقه تدریسش می کرد، مادرم می گفت از دوم دبیرستان می خوانده. تنها چیزی که من می توانستم درباره ی فلسفه بگویم این بود که از هر جمله فقط حروف اضافه را می فهمم و نمی دانم خانم خواست با خنده اش تعجبش را بپوشاند یا واقعا از چنین چیزی خنده اش گرفت. دختر گرافیک می خواند و خوشحال بود اما چون ترم اول بود چیزی برای گفتن در مورد رشته اش نداشت و "درساتون چیه؟ چه مبحثایی داره؟" هم بیشتر از یک دقیقه جواب نداد. لبخند همواره بر لبان هر دوشان بود اما خوشبختانه زیاد نمی خندیدند و مجبور نبودم ادای خندیدن در بیاورم. ترجیح دادم همه ی کارهای پذیرایی را خودم انجام دهم تا مجبور نباشم آنجا بنشینم و سعی کنم عجیب نگاهشان نکنم. ناهار به بحث در مورد غذا و چاقی و استعداد افراد (!) برای آن گذشت، بعد از آن دوباره چای خوردیم و خانم از ما خواست آلبوم های خانوادگیمان را ببیند. در آخر در حالی که برق رفته بود مجبور شدند پنج طبقه را در تاریکی پایین بروند.
پی.اس. این پست فاقد هیچگونه باری است. اصلا نمی دانم چرا وقت گذاشتم و نوشتمش!
مادرم زیباست،
به اندازه ی همه ی بنفشه هایی که آدم ها بوییدند
و لطیف است،
به اندازه ی تمام بنفشه هایی که بوییده نشدند.
پدرم مهربان است
به اندازه ی یک مرد!
برادرانم
مرا یاد غنچه های انار می اندازند
دوستانم از گل خوش رنگ ترند،
و از برگ سبزتر.
در نگاه هر کس می نگرم پر از آسمان است
پر از آبی
پر از سرخ
در چشمان همه
پر از رنگین کمان است
پر از دوستی.
پی.اس. توصیه من به تمام کنکور داده های عزیزی که شاید مانند سه سال پیش من فکر می کنند (خصوصا کسانی که رشته ی ریاضی می خوانند و ممکن است رتبه ی فیزیک را داشته باشند) ...
دانشگاه شهید بهشتی یعنی :
اساتید عقده ای، دانشجویان متقلب، یعنی تیمارستان، یعنی نقض قانون تلاش(این را از روی ناراحتی یا عصبانیت نمی گویم، اکثر کسانی که تقلب نمی کنند این را می دانند)
دانشگاه شهید بهشتی یعنی دیگر عادی شده دیدن دکتر احمق و بی سواد . یعنی تلف کردن وقت و عمر به پای رفتن سر کلاس هایی که درس را آخر ترم خودت باید بخوانی تا بفهمی. یعنی زنی عقده ای و بی شعور که تمام کتاب را روی برگه منتقل می کند و اگر برگه هایش را بگیرید به اندازه ی بوزینه نمی فهمد و اسمش را هم می گذارد " زحمت " !!! یعنی صدها و هزارها مرد و زن عوضی مانند او.
دانشگاه شهید بهشتی یعنی دلم می خواهد به هفت استاد از هر هشت استاد بیلاخی به اندازه ی تمام ثانیه هایی که مجبور بودم قیافیه ی غیرقابل تحملشان را تحمل کنم، بدهم.
آهنگهای غیر بهداشتی موجب بیماری روح آدمی مانند من* می شود.
بیماری روح آدمی مانند من موجب بیماری فکر آدمی مانند من می شود.
بیماری فکر آدمی مانند من موجب سر زدن کارهای عجیب و غیرمعمول از آدمی مانند من می شود. (برای مثال پست قبلی!! پاکش نکردم تا یادم بماند چه موجود اسمیگلی می شوم گاهی)
سر زدن کارهای عجیب و غیرمعمول از آدمی مانند من موجب گیج شدن اطرافیان در تغییر خلق غیرعادی آدمی مانند من می شود.
گیج شدن اطرافیان موجب رد و بدل شدن حرف های غیرعقلانی و اکثرا مزخرف بین اطرافیان و آدمی مانند من می شود.
رد و بدل شدن حرف های غیرعقلانی و اکثرا مزخرف بین اطرافیان و آدمی مانند من موجب کدورت و بحث های بی ربط می شود.
کدورت و بحث های بی ربط
...
فکر کنم منظورم را رساندم :D
خلاصه گوشمان را شست و شو دادیم. و رژیم موسیقی قبلی را که موجب احوالات خوشی می شد دوباره پیش گرفتیم.
پی.اس. هر کس در تشعشعات گندخلقی بنده در این دو روز قرار گرفت به بزرگواری (یه بویی میاد) خود ببخشد :”>
(آخ آخ بوی غذای ... ؟؟)
هه هه داشت می سوخت ولی نسوخت ;)
* آدمی مانند من با موسیقی زندگی نمی کند، درون آن زندگی می کند.