دیگر حوصله ی توضیح ندارم، دیگر حوصله ندارم از غم بگویم. دیگرحوصله ندارم از تنهایی "آدم" صحبت کنم. دیگر نمی خواهم از غربت زمین گله کنم و از خدا خواهش کنم تا در آغوشم بگیرد که او هم باز مثل همیشه نا امیدم کند.
دیگر نمی توانم انکار کنم که زندگی ام آنچنان بی هدف و بی فایده شده که خود از من بودن به جنون رسیده ام. دیگر نمی توانم اینگونه زنده بودن را با آینده ای که هیچوقت روشن نخواهد بود توجیه کنم.
دیگر نمی خواهم به این فکر کنم که چه شد. نمی خواهم یاد روزهای بی نقص کودکی ام بیفتم و هر چه فکر کنم یادم نیاید کی تمام شدند.
دیگر نمی توانم به تماشای حقیقت شدن آرزوهای دیگران بنشینم و هر روز از مرگ آرزوهایم شکسته تر و آزرده تر شوم.
دنیای من در سکوتی تاریک گم شده است و من
دیگر از گشتن خسته شده ام.
پی.اس. هر کس فکر می کند از خواندن اینگونه حرف ها بدش می آید دیگر اینجا نیاید. وبلاگ شخصی است و به هیچ احدالناسی مربوط نیست چه مزخرفی در آن می نویسم.