تبليغاتX
هشت افقی
هشت افقی
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
مهمان مامان

 

   هر چه سعی می کنم موضوعی برای نوشتن پیدا کنم چیزی به ذهنم نمی رسد جز مردک بی شخصیتی که دیروز نزدیک بود با فرقون فرانسوی اش به اسدالله من بزند و با اینکه بی دلیل از او عذر خواهی کردم اما لیاقتش را نداشت و شروع کرد به دعوا و فحش آن هم جلوی دوستانم، وگرنه من علاقه ای به ویراژ دادن و مسابقه با پیر پاتال های عقده ای ندارم، خصوصا که هر بار رویشان کم می شود و بیشتر فحش می دهند... پس مجبورم از مهمان های مامان بنویسم، یکی از دوستان دوران دبیرستان مادرم بود که با دخترش برای ناهار به خانه مان آمدند. خانمی که از نظر اخلاقی خیلی شبیه مادرم بود و دختری که من را یاد پسر عمه ام می انداخت! نمی دانم به چه دلیل خیلی حرف نمی توانستیم تولید کنیم و بیشتر از دو سه بار همه برای چند دقیقه در سکوت کامل به همدیگر نگاه کردیم، من به این فکر می کردم که آنها دارند دنبال حرف می گردند یا مثل من به این فکر می کنند که آیا ما دنبال حرف می گردیم یا به این فکر می کنیم که آنها هم ... که بلاخره من می گفتم "چای سرد شد بفرمایید" یا "میوه بفرمایید" و امثالهم که نمی دانم این جملات که اولین بار بود از آنها استفاده می کردم را از قبل بلد بودم یا از کتاب زویا پیرزاد یاد گرفته بودم.

   خانم فلسفه خوانده بود و با علاقه تدریسش می کرد، مادرم می گفت از دوم دبیرستان می خوانده. تنها چیزی که من می توانستم درباره ی فلسفه بگویم این بود که از هر جمله فقط حروف اضافه را می فهمم و نمی دانم خانم خواست با خنده اش تعجبش را بپوشاند یا واقعا از چنین چیزی خنده اش گرفت. دختر گرافیک می خواند و خوشحال بود اما چون ترم اول بود چیزی برای گفتن در مورد رشته اش نداشت و "درساتون چیه؟ چه مبحثایی داره؟" هم بیشتر از یک دقیقه جواب نداد. لبخند همواره بر لبان هر دوشان بود اما خوشبختانه زیاد نمی خندیدند و مجبور نبودم ادای خندیدن در بیاورم. ترجیح دادم همه ی کارهای پذیرایی را خودم انجام دهم تا مجبور نباشم آنجا بنشینم و سعی کنم عجیب نگاهشان نکنم. ناهار به بحث در مورد غذا و چاقی و استعداد افراد (!) برای آن گذشت، بعد از آن دوباره چای خوردیم و خانم از ما خواست آلبوم های خانوادگیمان را ببیند. در آخر در حالی که برق رفته بود مجبور شدند پنج طبقه را در تاریکی پایین بروند.  

 

پی.اس. این پست فاقد هیچگونه باری است. اصلا نمی دانم چرا وقت گذاشتم و نوشتمش!

 

+ نوشته شده در 6 بعد از ظهر توسط هشت افقی.