داشتم به یک اژدها می گفتم "دلم می خواست تو هم در عروسی من بودی" (!!!) که از خواب پریدم. امروز دانشگاه کلاس ندارم. حاجی میم.صاد عینکش را گم کرده بود و در بین کتابهای کتابخانه به دنبالش می گشت!عینکش را در آشژزخانه پیدا کردم، به چشمش گذاشت و رفت. این بچه اگر نخبه نبود و طلای المپیاد کامپیوتر نگرفته بود حتما فکر می کردم عقب مانده است.
مادرم هنوز خواب است. یک چای کهنه دم کهنه جوش بد رنگ برای خودم ریختم و نشستم پشت میز. به این فکر کردم که در طول این یک سال که ورزش را کنار گذاشتم وزن بدنم زیاد نشده و حتما تمام آن ماهیچه های هر چند زپرتی تبدیل به چربی شده، حالم گرفته شد. یاد چیز دیگری هم افتادم که الآن به یاد نمی آورم چه بود، اما به یاد دارم که فکر کردم چقدر روزها زود می گذرد. امسال سال خوبی نبود، هر دو ترم عذاب بود.
عین.جیم دانشگاه که می گفت "اگر با من ازدواج نکنی می روم خودم را می کشم" دیگر به سراغم نمی آید، شاید عاشق کسی دیگر شده. چقدر اذیت کرد، چقدر حرف های مزخرف زد، چقدر دلم می خواهد الآن پازل دو سه هزار تکه داشتم.
برای مادرم که تازه بیدار شده سوت می زنم، از آن سوی خانه نگاهم می کند. او هم برای خود چای کهنه دم می ریزد، احتمالا به چیزهایی هم فکر می کند.
پی.اس : فالوده می خواهم.